دستچین مغزهای برتر آجیل را نه از سفره هفت سین که از همان توی راه و پشت فرمان شروع کردم. خب البته این را به راننده عصبانی ماشینی که کوبیده بودم به سپر عقبش نگفتم. هر دو پیاده شدیم و لعنتی به صنعت خودرو سازی مملکت فرستادیم. من به ترمزهایش و او به سپرهای عقبش.
برچسب:
نویسنده: الینا نصیری
برچسب:
نویسنده: الینا نصیری
لگدهای که باید در بیداری به روزگار و متعلقاتش حواله کنم را شبها توی خواب میپراکنم. همین هم شده که خوابیدن در کنار امیرفربد تبدیل به یک حسرت طولانی شده.
برچسب:
نویسنده: الینا نصیری
ماشین را همان جای همیشگی، زیر همان درخت کاجی که مدتهاست همینطور کج مانده پارک میکنم. پیاده که میشوم پاشنه کفشم را بالا میکشم. آخر محبوبه بدش می آید کفشهایم را مثل دمپایی بپوشم. فکر میکنم چه چیزی باید برای خانه بخرم. چیزی یادم نمی آید. کلید می اندازم به در ورودی. هیچ کدام از کلیدها به قفل نمی خورد. لعنتی. یک هفته پش از خانه رفته ایم ما.
برچسب:
نویسنده: الینا نصیری
دارم به مردی فکر میکنم که دارد به زن سابقش فکر میکند و اینکه چرا با اولین قسط مهریه اش رفت و یک سگ کوچولوی پشمالو خرید؟
برچسب:
نویسنده: الینا نصیری
این اسفند لعنتی آخرش یک کاری دستمان میدهد.
برچسب:
نویسنده: الینا نصیری
بعضی آدمها اصولا دیر به عرصه میرسند. یکی همین رفیق خودم که بسیار هم باهوش است. شاید دلیل این دیرکرد هم این است که دنیا به چیزش هم نیست.سی و یک ساله است و هنوز مادرش برایش لباس میخرد. شبیه آدمهای هزاروسیصدوپنجاه و هشت لباس میپوشد.
برچسب:
نویسنده: الینا نصیری